... بچه ها کی میدونه آدم یعنی چی؟
بچه ها دستشون رو بلند کردن. هر کدوم یه چیز توی ذهن میپروروندن. معلم یه نفر رو از بین اونها صدا زد و گفت:
" تو بگو "
بچه بلند شد و با کمی خجالت آب دهانش رو قورت داد و گفت:
" آقا اجازه!؟ یعنی یک آدمی که راه میره نفس میکشه از حیوونا میخوره از گیاه ها میخوره زندگی میکنه و... "
که بچه ها باز شروع به داد و بیداد کردن و هر کدومشون سعی داشت نظر خودشو از همه بلند تر بگه. معلم گیج شده بود. با خودش فکر میکرد این بچه های ساده و بی آلایش هر کدوم یه تعبیری از وجود خودشون دارن! به نظرش جالب می اومد که اینا توی این سن به موجودیت خودشون فکر کرده باشن! پس به احترام این ذهن پویا از دونه دونه شون خواست که بلند شن و نظر خودشون رو بگن.
" آدم آقا یه مشت خاکه. مادر بزرگمون گفته ما همه مون از خاک درست شدیم بعدشم میریم تو خاک!"
" آقا مامان من میگه ما همه مون از پیش خدا اومدیم. خب خدا که خاک نیست آقا!؟"
" آقا اجازه!؟ خانوم قرآنمون گفته که خدا آدمو با یه ذره از خودش درست کرده !!"
" آقا بابای ما میگه آدما میان توی این دنیا زندگی میکنن و میرن. تو بشین درستو بخون یه چیزی بشی پس فردا واسه خودت. کاری به این حرفا نداشته باش بچه!!!"
" آقا اجازه!؟ ... "
معلم به صحبت تک تک بچه های شیطون و پر انرژیه کلاسش گوش داد. با بعضی ها خندید و از بعضی هاشونم تعجب کرد و با شنیدن بعضیشون هم بغض کرد و سرشو زیر انداخت و اشک در چشمش حلقه زد. دست در جیب کتش برد و عکس کوچکی رو بیرون آورد و بهش خیره شد. بچه ها ساکت شده بودن. معلم به طرف تخته سیاه رفت و یه تکه گچ برداشت و روی تخته با خط زیباش نوشت:
" آدم یعنی آه و دم "
بچه ها ساکت مونده بودن. همه خیره به معلم و البته منتظر شنیدن ادامه اون معنی! معلم عکس رو در جیبش فرو برد و آه عمیقی کشید و گفت:
" بچه ها! همتون خوب گفتید. آدم یه روز به این دنیا میاد و یه روزم از این دنیا میره. آدم از خاکه و از خدا. آدم زندگی میکنه. درس میخونه. کار میکنه. بزرگ میشه. ازدواج میکنه. بچه دار میشه. نوه دار میشه و یه روزم از این دنیا میره. اما اون آدمی برای همیشه توی این دنیا جاودان میمونه که حتی بعد از مرگش همه دوستش دارن و فراموشش نمیکنن. آدم واقعی اونه که تا هست محبت میکنه و وقتی نیست جای محبتش خالی میمونه...."
زنگ به صدا در اومد و صحبت معلم که در سکوت عمیق بچه ها فرو غلطیده بود شکست. معلم بغضی رو که در بین حرف هاش در گلو داشت به سختی فرو برد و گفت:
" بچه ها برید خونه!"
و به طرف پنجره کلاس رفت و مشغول تماشای بچه ها شدکه با سرو صدا از مدرسه بیرون میرفتن. دوباره عکس کوچک رو از جیبش بیرون آورد و آروم اون رو به قلبش فشرد و آهی عمیق کشید.
+ (میان خیمه لیلی و خیمه مجنون*مسافتی است که چون طول آه کوتاه است) دوشنبه 1387/02/23ساعت 2:7 |