آمد مه ما مستی . دستی . فلکا. دستی من نیست شدم باری . در هست یکی هستی از یک قدح و از صد.دل مست نمیگردد گر باده اثر کرده . در دل . تن از او رستی بار دگر آوردی . زان می که سحر خوردی پر میدهیم گر نی این شیشه بنشکستی بر جام من از مستی . سنگی زدی اشکستی از جز تو گر اشکستی . بودی که نپیوستی زین باده چشید آدم . کز خویش برون آمد گر مرده از این خوردی . از گور برون جستی گر سیر نئی از سر. هین خوار و زبون منگر در ماه . که از بالا آید به چه پستی ای برده نمازم را از وقت . چه بیباکی! گر رشک نبردی دل . تن عشق پرستستی آن مست در آن مستی گر آمدی اندر صف هم قبله ازاو گشتی . هم کعبه رخش خستی
+ (میان خیمه لیلی و خیمه مجنون*مسافتی است که چون طول آه کوتاه است) سه شنبه 1386/04/12ساعت 1:38 |
پرده اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت
رازی به اسم درخت.رازی به اسم پرنده.رازی به اسم انسان رازی به اسم هر چه که میدانی.وباز پرده فرا آمد و فرو افتاد و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی.که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی میچکید در این سوی رازناک پرده.آدمیان سه دسته شدند. گروهی گفتند:هرگز رازی نبوده.هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند وپشت به راز زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. * * * گروهی گفتند:رازی هست.اما عقل و توان نیز هست.ما راز ها را میگشائیم.و مغرورانه رفتند تا گره راز زندگی را بگشایند . خدا گفت:توفیق با شما باد .به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت .اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وا بمانید. * * * و گروه سوم اما .سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند:در پس هر راز .رازی است ودر دل هر راز.رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت ؟ خدا گفت:نام شما را مومن میگذارم.خود شما را راه خواهم برد.دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنها را از لابلای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد. و روزی فرشته ای در دفتر خاطرات خود نوشت: " زندگی به پایان رسید " نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد گروه دوم در گشودن راز اولین واماندند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.
+ (میان خیمه لیلی و خیمه مجنون*مسافتی است که چون طول آه کوتاه است) سه شنبه 1386/04/12ساعت 1:22
از نگاه اونائی که توی آسمون نشستنو نگاهمون میکنن زمین پر از ذره های نوره و تاریکی.
نه! خاک پره از ذره های نورانی لابلای تاریکی ها یعنی زمین از نگاه آسمونی هایه آسمون دیگه اس پر از چراغهای روشن و سراج منیرش انسان کامله ... یعنی تقدیر آسمونها با اون عظمتی که ازش شنیدیم توی این سیاره خاکی.....؟؟؟ مگر نه اینکه خلیفه خدا اینجا روی خاکه؟ عجبا ! روح خدا به خاک تعلق گرفته تا انسان خلق بشه! مگه این خاک چیه؟خاک که مظهر نداری و تنگدستی و تهی بودنه... چرا شایستگیه اون روح آسمونی رو پیدا کرده؟ .................. وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون...
+ (میان خیمه لیلی و خیمه مجنون*مسافتی است که چون طول آه کوتاه است) سه شنبه 1386/04/12ساعت 0:45