تبليغاتX
خدايا ظهور را نزديك گردان م س ت سبو

م س ت سبو

« سَلامٌ عَلی قَلبِ الـــزِّينَبِ الصَّبــوُرْ وَ لِسَـانُهَا الشَّکُـــور»

 

 

 

ازغم تنهايي­ات شد قامتم هم­چون كمان

رأس تو برنيزه­ها شد علّت درد و فغان

 

قلب من مي­سوزد از مظلومي طفلان تو

شد علي ­اكبربه پيش چشم من قربان تو

 

امشب اندر ياد تو، واندر نواي نينوا

كن قدم رنجه عزيزا، تا بگويم غُصّه­ها

 

من نبودم هيچ­گاه از تو، شه بي سر، جدا

بودي حتي همرَهَم درتشت خون، بر نيزه­ها

 

با نگاهت موج مي­زد صبر در قلب حزين

مانده از بهرم فقط، دل­خسته، زين العابدين

 

كوفتم سر را به محمل، زين كه قلبم ذوب گشت

خون چكد درپاي ناقه، زان همي درگِل نشست

 

خطبه­ام، با ناي حق، كرده تمام اين لطف را

تو نشستي روي ني، كردي پريشان زلف را

 

گويمش آن را كه پرسد شرح غم دركربلا:

«من نديدم جز جمال حق به آن دشت بلا.»

 

قامت صبر از صبوري­ام دوتا شد، اي أَخا

شد سه ساله پيش چشم من­ به زير دست و پا

 

بعد تو جانِ جهان، سيرم من از اين زندگي

چون نديدم در نگاه شاميان، شرمندگي!

 

من كنم منزل در اين غربت كده، دورازهمه

پيش چشمم شد سيَه سرتا سرعالم، همه

 

يك نگَه مانده ز من، بر سرزمين نينوا

آه بر دل مانده از مظلومي­ات، خون خدا

 

تا كه درچشمم بُوَد سويي، كنم سويت روان

آب هم هرجا كه باشد، رو كند از من نهان

 

قطره­هاي ا شك من جاريست دراين نهرآب

او بُوَد جوشان، من اندر صبرِ ناب

 

گفتمش روزي: «مزن موج اين­چنين، اي بي­وفا»

گفت: «من شرمنده­ام از بودنم دركربلا،

 

آخرم جاي شكيب و تاب نيست

بر لب سقا، نمي از آب نيست

 

جوشش من زان بُوَد كز دست او

بازگشتم سوي دريا، سوخت او»

 

تكيه بر شمشير بُرّا نت زدي از بي كسي

كنج خيمه سوختم من از غم و دلوا پسي

 

آتش سوزان بُوَد دردم، كه مي­بارد زچشم

من خموشم ليك، خشمم مي­چكد ازاين دوچشم

 

روي خاك افتاده ديدم جسم بي جان تو را

بوسه دادم از رضايت، ناي و رگ­هاي تو را

 

غربت من در دمشق و غربتت در كربلا !

اي برادر، واي ازاين مردم، وزان دشت بلا

 

                                                                   نجمه ذکایی ،،آه،،

 

 

88/10/27 به قلم نجمه ذکایی ،، آه ،،| |

 

 

 

شب از نيمه مي­گذشت وكودكان هريك درگوشه­اي سربه زانو نهاده و خفته بودند؛

صداي جيرجيرك­هاي محزون درهوا پيچيده بود؛

در گوشه­اي از خرابه آتشي روشن بود كه گرما مي­بخشيد و جرقه­هاي برّاق و كوچكش درهوا مي­چرخيدند؛

عمّه، نماز شبش را _كه نشسته مي­خواند_ سلام داد و سربه سمت آسمان بلند كرد، ستاره­ها آرام و بي­صدا سوسو مي­زدند؛

عمّه، دست بر قلبش گذاشت وآهي كشيد، برخاست و به گوشه­اي از خرابه رفت،

آن­جا كه رقيه  سر برسنگي نهاده و به خواب رفته بود _آن­قدرمعصومانه كه گويي غرق تماشاي رؤيايي زيباست_ بدن ظريفش هنوز چنان كبود بود كه گويي خيال خوب شدن ندارد،

شال بلندش را زير سر كوچك رقيه گذاشت و موهايش را نوازش كرد.

_ «عمّه جان؟»

نگاهش برگشت به سمت صدا؛ تسبيح هنوز لابه­لاي انگشتان علي مي­چرخيد، و نگاهش هم­چنان نگران بود، تكّه ناني را كه براي عمّه نگاه داشته بود نشان داد و گفت:

_ «سهم نانت را كه بين كودكان تقسيم كردي، بايد چيزي بخوري، قافله سالار ما تويي.»

عمّه، دوباره آهي كشيد و كنارعلي نشست، تكّه­اي از نان را گرفت و تكّه­ي ديگر را به دهان او گذاشت؛

_ «دردانه­ي دل خسته­ام، وجود بي­مثال توست كه باعث دل­گرمي من است؛ داغ پدرو برادر بردل داري، لحظه­اي آرام باش يادگار برادر.»

سر به ديوار تكيه داد و به ستاره­هاي درخشان آسمان شام خيره شد، آن­قدر نجيب بودند كه همه­شان دست از سوسو زدن كشيدند و سر به زيرانداختند...

 

88/10/27 به قلم نجمه ذکایی ،، آه ،،| |

باشد قرار و وعده ما جنت الحسين، اين جا براي سينه زدن جايمان كم است

  يا علي مددwww.bahar-20.com براي رفتن به ابتداي صفحه كليك كنيد