م س ت سبو
« سَلامٌ عَلی قَلبِ الـــزِّينَبِ الصَّبــوُرْ وَ لِسَـانُهَا الشَّکُـــور»
ازغم تنهاييات شد قامتم همچون كمان رأس تو برنيزهها شد علّت درد و فغان قلب من ميسوزد از مظلومي طفلان تو شد علي اكبربه پيش چشم من قربان تو امشب اندر ياد تو، واندر نواي نينوا كن قدم رنجه عزيزا، تا بگويم غُصّهها من نبودم هيچگاه از تو، شه بي سر، جدا بودي حتي همرَهَم درتشت خون، بر نيزهها با نگاهت موج ميزد صبر در قلب حزين مانده از بهرم فقط، دلخسته، زين العابدين كوفتم سر را به محمل، زين كه قلبم ذوب گشت خون چكد درپاي ناقه، زان همي درگِل نشست خطبهام، با ناي حق، كرده تمام اين لطف را تو نشستي روي ني، كردي پريشان زلف را گويمش آن را كه پرسد شرح غم دركربلا: «من نديدم جز جمال حق به آن دشت بلا.» قامت صبر از صبوريام دوتا شد، اي أَخا شد سه ساله پيش چشم من به زير دست و پا بعد تو جانِ جهان، سيرم من از اين زندگي چون نديدم در نگاه شاميان، شرمندگي! من كنم منزل در اين غربت كده، دورازهمه پيش چشمم شد سيَه سرتا سرعالم، همه يك نگَه مانده ز من، بر سرزمين نينوا آه بر دل مانده از مظلوميات، خون خدا تا كه درچشمم بُوَد سويي، كنم سويت روان آب هم هرجا كه باشد، رو كند از من نهان قطرههاي ا شك من جاريست دراين نهرآب او بُوَد جوشان، من اندر صبرِ ناب گفتمش روزي: «مزن موج اينچنين، اي بيوفا» گفت: «من شرمندهام از بودنم دركربلا، آخرم جاي شكيب و تاب نيست بر لب سقا، نمي از آب نيست جوشش من زان بُوَد كز دست او بازگشتم سوي دريا، سوخت او» تكيه بر شمشير بُرّا نت زدي از بي كسي كنج خيمه سوختم من از غم و دلوا پسي آتش سوزان بُوَد دردم، كه ميبارد زچشم من خموشم ليك، خشمم ميچكد ازاين دوچشم روي خاك افتاده ديدم جسم بي جان تو را بوسه دادم از رضايت، ناي و رگهاي تو را غربت من در دمشق و غربتت در كربلا ! اي برادر، واي ازاين مردم، وزان دشت بلا نجمه ذکایی ،،آه،، شب از نيمه ميگذشت وكودكان هريك درگوشهاي سربه زانو نهاده و خفته بودند؛ صداي جيرجيركهاي محزون درهوا پيچيده بود؛ در گوشهاي از خرابه آتشي روشن بود كه گرما ميبخشيد و جرقههاي برّاق و كوچكش درهوا ميچرخيدند؛ عمّه، نماز شبش را _كه نشسته ميخواند_ سلام داد و سربه سمت آسمان بلند كرد، ستارهها آرام و بيصدا سوسو ميزدند؛ عمّه، دست بر قلبش گذاشت وآهي كشيد، برخاست و به گوشهاي از خرابه رفت، آنجا كه رقيه سر برسنگي نهاده و به خواب رفته بود _آنقدرمعصومانه كه گويي غرق تماشاي رؤيايي زيباست_ بدن ظريفش هنوز چنان كبود بود كه گويي خيال خوب شدن ندارد، شال بلندش را زير سر كوچك رقيه گذاشت و موهايش را نوازش كرد. _ «عمّه جان؟» نگاهش برگشت به سمت صدا؛ تسبيح هنوز لابهلاي انگشتان علي ميچرخيد، و نگاهش همچنان نگران بود، تكّه ناني را كه براي عمّه نگاه داشته بود نشان داد و گفت: _ «سهم نانت را كه بين كودكان تقسيم كردي، بايد چيزي بخوري، قافله سالار ما تويي.» عمّه، دوباره آهي كشيد و كنارعلي نشست، تكّهاي از نان را گرفت و تكّهي ديگر را به دهان او گذاشت؛ _ «دردانهي دل خستهام، وجود بيمثال توست كه باعث دلگرمي من است؛ داغ پدرو برادر بردل داري، لحظهاي آرام باش يادگار برادر.» سر به ديوار تكيه داد و به ستارههاي درخشان آسمان شام خيره شد، آنقدر نجيب بودند كه همهشان دست از سوسو زدن كشيدند و سر به زيرانداختند... 



| باشد قرار و وعده ما جنت الحسين، اين جا براي سينه زدن جايمان كم است |
">





